تبليغاتX
روزنوشته ها

همیشه تا یادم می آید در دوره دانشجویی سر پایان ترم می گفم خدایا این ترم نشد و از ترم بعد دیگه مثل آدم میشینم و درس می خونم! خلاصه گذشت و گذشت و ترم ها مختلف اومد و ما بازهم درس نخوندیم! همچنان شصتمان در درس هایمان گرو نه مان بود! اما قضیه به اینجا ختم نشد و مسائل بعدی پیش اومد. عاشق شدیم! عاشق که نه دوست شدیم! وقتی اولین دوست دخترم رو از دست دادم و بعد فهمیدم اشتباه از طرف من بود از خدا خواستم که یه دختر خوب قسمتم کنه و قول می دم که دیگه اشتباهاتم تکرار نشه! خدا بازهم به من لطف کرد و یکی دیگه رو قستم کرد ولی بازهم اشتباه کردم . الان اینجا جاش نیست که در مورد دلایل اختلافاتم با دوست دحترم حرف بزنم. نمی دونم مشکل من بود یا اون خلاصه قدرش رو ندونستم بازهم یک فرصت رو ازدست دادم.

خلاصه قراره همیشه فرصتها رو یکی یکی از دست بدم و نمی دونم این سیر سیکل معیوب تا کی قراره که پیش بره. می دونم و همه مون می دونیم که فرصتها قرار نیست هزار بار تکرار بشه ولی اینها همه اش شعاره و نمی دونم که تا کی می تونم دقیقا از اون فرصتی که باید استفاده کنم بهره ببرم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط رضا

بعضی وقتها خیلی خیلی عصبی میشوم. توی یکی از کتابها خوندم که نوشته بود وقتی که خیلی عصبی شدید چند تا نقس عمیق بکشید و تا 10 بشمارید. ولی نمی دونم من امروز نمی تونم آروم شم. چند وقتی میشه. از وقتی که با دوست دخترم اون دعوای بد رو کردم هنوز آروم نشدم. نمی دونم که چرا باید اینجوری باشم.  خیلی خیلی حساس شدم و وقتی با کسی دعوا می کنم احساس می کنم که به شخصیتم توهین شده. احساس می کنم که بهم توهین خیلی شدیدی شده. احساس می کنم غرورم شکسته شده و این یعنی عبور خط قرمز من. و من این توهیم ها رو تاب نمی آرم. یعنی وقتی استدلالم به این ترتیب می شه و به این نتیجه میرسه دیگخ حرفی برای گفتن نمی مونه. غقل از بین می ره و احساس می کنم که دیگه حتی یک کلمه هم از حقم  کوتاه نمی آم. و این کار رو هم می کنم. تنفر تمام وجودم رو می گیره و می خوام با تمام وجودم طرف مقابل رو به نقطه ضعف هاش حمله کنم و خوردش کنم. این شدت عصبانیت با یکی دو تا نفس کشیدن تا ده آروم نمی شه. درمانش دو تا چیزه: زمان.... انتقام . این روزها زیاد درگیر این موضوع میشم و نمی تونم کاری از پیش ببرم.

واقعیت اینه که من قبلنها اینجوری نبودم. الان یه چند وقتی میشه که دچار این جنون آنی شدم. نمی دونم باید چکار کنم. البته اینو بگم که من در این جور وقتها سعی می کنم که چیزی نگم و سکوت کنم و این موضوع باعث میشه که من بازهم اعصابم بیشتر خورد بشه و شدت کینه و نفرتم بیشتر بشه. می دون که نباید این احساس ادامه داشته باشه. به همین دلیل تمام سعی ام رو می کنم که این مشکل رو حل کنم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط رضا

 شاید روزگاری برسد که نتوانیم در چشمام هم دیگر نگاه کنیم و شاید از این همه بی اطمینانی همدیگر پشیمان شویم. شاید همه اش این نباشد. نمی دانم در یک انتخاب باید چکار کرد. گذشته آن اندازه که باید مهم نیست ولی آینده چرا. نمی دانم که چگونه باید آینده را ببینم. باید یاد بگیرم برای آینده نقشه بکشم. فراموش کردن آینده سخت است . یاد گرفتن گذشته هم به همین ترتیب سخت تر.

گاهی اوقات آنقدر از دست خودم عصبانی می شوم که شاید نتوانم درست فکر کنم. من شاید یک وقتهایی عصبانی شوم ولی این را می دانم که به او نیاز دارم. آن روزی که از دستش عصبانی شدم و تنها و تنها همین یک بار بود که عصبانی شدم با تمام وجود به او نیاز داشتم. نیاز داشتم که به من زنگ بزند و ازم دلجویی کند و این کار را نکرد . به همین دلیل هم از دستش عصبانی شدم. بسیار بسیار زیاد. ولی در اوج عصبانیت هم خدا و همه چیز را به شهادت می گیرم که بیشتر از همیشه عاشقش بودم. بیشتر از همیشه به او نیاز مند بودم. بیشتر از هر زمانی نیاز مند یک "دوستت دارم" از زبان او بودم. ولی او نمی دانم چرا این کار را نکرد و من بازهم عصبانی تر شدم. و او فراموش نکرد ... دیگر چونان همیشه دوستم نداشت, خودش این را انکار می کرد و می گفت که بابت آن روز تو را بخشیده ام ولی سخنانش دیگر آنطور که باید نبود. دیگر مثل همیشه نازم را نمی کشید. با اینکه قسم خوردم که دیگر عصبانی نمی شوم و واقعن هم پایبند به آن بوده و هستم ولی دیگر روزگار آنطور که باید خوش نماند!

این بود تجربه ی مهم من! هیچ وقت عصبانی نشو!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 توسط رضا

راستش را بخواهید من به شدت عاشق پایبندی به اصول و فرهنگ ایرانی هستم و به نظرم باید همیشه رعایت شود. رعایت فرهنگ ها را باید یاد بگیریم و مهمتر از همه اینکه دلیل این فرهنگ ها رو یاد بگیریم. زیاد وارد حاشیه نمی شم می خوام در مورد شادی اجباری ملتی حرف بزنم که در طول سال زیاد شاد نیستم حرف بزنم. امروز توی سیزده ملتی رو دیدم که به شدت سعی می کردند که شاد باشند، به شدت سعی می کردند کباب درست کنند، آش درست کنند، برقصند و با بچه هاشون فوتبال و والیبال بزنند. به نظرم این کار خیلی خیلی خوبه. خیلی خوبه ولی باید بدونیم که امروز و چند روز دیگه در طول سال تنها روزهایی از سال نیستند که باید شاد بود، که باید با زن و بچه برید به صحرا و کوه و دشت.

با وضعیت اقتصادی ای که الان توی ایران هست البته هیچ نباید امید داشت که ملت هر هفته با خونواده برن بیرون ولی به نظرم باید از فرهنگ شادی ای که توی سیزده هست یاد بگیریم که در عین سختی های زندگی بازهم شاد باشیم، به خودمون و خونواده مون برسیم و کلا همیشه در خدمت خونواده مون باشیم. باید این فلسفه رو یاد بگیریم که کار می کنیم که شاد باشیم، به همین دلیل باید همیشه سرزندگی سیزده رو توی خودمو ن زنده نگه داریم. 

البته قطعا خیلی‌ها هستند که در طول سال با زن و بچه شون شاد هستند ولی خوب خیلی خیلی ها هم هستند که یا فرصت ندارند و یا حوصله برای شاد شدن ندارن. امیدوارم همه ی ما یاد بگیریم که زندگی کنیم و نه اینکه زورکی شاد باشیم!!


برچسب‌ها: سیزده به در, شادی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 توسط رضا

همیشه عاشق هوای ابری بودم. همیشه دوست داشتم که توی هوای ابری بشینم و آهنگایی که برام نوستالژ بودن رو گوش بدم. الان هم 12 فروردینه. روز برگشتن. پارادوکسی که رفتار در قبلاش خیلی سخته. خوشحال بودن و ناراحت بودن رو از آدم می‌گیره! بودن توی خلا خیلی سخته.


برچسب‌ها: 12 فروردین, هوای ابری
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط رضا
همیشه بهترین نوشته ها وقتی نوشته می‌شن که آدم در یک حالت غیر عادی باشه. یا از شدت عطش عشق درحال دیوانه شدن باشه یا از شدت عصبانیت بخواد یکی رو جر بده یا هم اینکه به خاطر یک سری مسائل خیلی غمگین باشی. البته نه فقط نوشتن وبلاگ که نوشتن رمان و داستان هم همینطور هست.
پائلوکوئلیو می‌گه که همیشه سعی کنید که هر چند وقت یکبار بدون اینکه دلیلی برای خودتون داشته باشید شروع کنید به دعا کردن، یا اینکه همینجوری بشینید و به خلصه برید. اونوقته که زیباترین افکار دنیا به ذهن ما وارد میشه. و وقتی که اونها رو بنویسیم زیباترین نوشته های دنیا میشن.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 توسط رضا
به شدت احساس تنهایی میکنم. احساس نیاز به یک همدم برای درد دل کردن دارم. احساس می‌کنم که باید کمی حرف بزنم تا خالی شوم. دیگر دلم جا برای این همه سکوت ندارد. آنقدر سکوت کردم و چیزی نگفتم که خدا خودش می‌داند چقدر بار سنگینی برروی دوشم قرار گرفت.
راستش همیشه یک نگرانی مزمن در درون من وجود دارد که ولم نمی‌کند. خر ام را چسبیده است و ول نمی‌کند. مدتهاست که نمی‌توانم آهنگ شاد گوش بدم. فقط افتادم توی خط موسیقی های اصیل و آرامش بخش. به شدت به حالت خنثی تبدیل شده ام. اصولن حوصله‌ ی بحث با کسی را ندارم و اگر کسی هم دارد حرف مفت می زند جوابش را نمی‌دهم! خودم را از همه دور کرده ام چون از هیچ‌کدام از دوستانم خوبی ندیدم. هر وقت اونها مشکل داشتند شده بودم سنگ صبور اونها ولی وقتی که من مشکلی برایم پیش می‌آمد اصلا برای من وقتی نداشتند. خیلی وقته که قید حرف شدن با دیگران حتی در مورد کلی‌ترین موارد زندگی‌ام را ندارم. به تجربه به این رسیده‌ام آمد‌ها اصلا حوصله‌ی گوش دادن به حرفهای من را ندارند! شاید ایرادی دارم که توی این دنیا فقط من دارم.
همیشه همه فکر می‌کنند که حق با اونهاست و به همین دلیل هم بحث کردن باهاشون رو اصلا صلاح نمی‌بینم. چون وقتی که شما می دونید که قرار نیست حرفهای منطقی نظر طرف مقابلتون رو تغییر بده پس اصلا چه دلیلی داره بحث کنید.
اصلا بحث کجا رفت! داشتم می گفتم که خیلی تنهام و نیاز به ی همدم دارم. نمی دونم ولی در ارتباط با جنس خانوم ها مشکل دارم. در طول 5 سال گذشته اصولن هیچ دوست دختر نداشتم! شاید این خلا باعث شده که این‌طوری حالت افسردگی پیدا کنم. در هرصورت وضعیت اینیه که می‌بینید!
سر خودم رو به شدت شلوغ کردم تا از تنهایی و فکرای عجیب و غریب و البته از دوستای نارفیقم دور بشم. صبح ها سر پایاننامه ام کار می‌کنم و شب‌ها هم می رم داروخونه. شبها ساعت 12 میام خوابگاه و می‌رم یه چیزی درست می کنم و می‌خورم و بعدش جام رو پهن می‌کنم و بنان ی ذارم و میشینم کتاب می خونم تا ساعت 2 و بعدش می خوابم تا فرداش. این سبک زندگی که این ترم برای خودم ساختم تونسه کمی بهترم کنه ولی مث یه درمان موضعی هست. من یه ترم از دانشگاه عقب افتادم و این داره خوردم می‌کنه. همین موضوع به شدت درگیرم کرده. باعث شده که اصلا از زندکی ام بیزار بشم. همه‌اش توی ذهنمه. خودم رو عقب افتاده از دوستام می‌بینم و کاملا تبدیل به یه آدم شکست خورده شدم. اصلا نمی‌تونم تصورش رو بکنم که تا تیر ماه سال آینده من هم ی تونم دکتر بشم. همه‌اش به این فکر می کنم که من باید این زمستون دفاع می‌کردم و نشد که این طور بشه. خلاصه سرتون رو درد نیارم کلا خیلی تنهام!


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آبان 1390 توسط رضا
بعد از ینکه تابستون از داروخونه اومدم بیرون خیلی داغون بودم. البته ار همون جهتی که قبلن گفته بودم. همین باعث شد که نسبت به خیلی چیزا توی این دنیا اتفاق می‌افته. به قول یکی از دوستام باید تصمیم می‌گرفتم که توی این دنیا پدر سوختگی رو تجربه کنم! خلاصه تو این فکرا بودم که اتفاقی رفتم به یه داروخونه تو تبریز برای اینکه زولپیدم بگیرم که دکتره قبل از اینکه بخواد بگه دارو رو نداریم گفتم که منم داروساز هستم که دکتر برگشت و گفت من به یه مسئول فنی برای شیفت شب نیاز دارم! هستی؟! واقعا لطف خدا شامل حالم شده بود! می تونستم به صورت پاره وقت حین درس خوندن هم کار کنم و هم اینکه به درسام برسم. از طرفی از خیلی از دوستام هم دور می شدم. دیگه نیازی به شنیدم حرفهای بدشون نداشتم. این موضوع باعث شد که بازهم به این دنیا امیدوار شم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 توسط رضا
امروز وقتی رفتم که حق‌الزحمه بابت دو ماه جان کندن در داروخانه را بگیرم منتظر یه سه چهار میلیونی پول بودم. چون هرجوری که شیفتی حساب کرده‌ بودم کمتر از این حرفها نمی‌شد. من تنها درعرض یک و نیم ماه 110 شیفت داروخونه کار کرده بودم. اون روز اولی که رفتم کار کنم اشتباهی که کردم این بود خجالت کشیدم و همون اول بحث رو راجع به پول و هزینه‌ها از اون دکتره نپرسیدم. خودش بهم گفت که باهم کنار میاییم! خلاصه من امروز با هزار خوشحالی رفتم به داروخانه و درحالی که خودم رو شیک کرده‌بودم و توی راه کلی به هزینه‌ها و خرج‌کردنشون فکر کرده بودم رفتم پیش دکتر.

آمد به من گفت با احتساب کار کردنت تو داروخونه توی این مدت میشه ماهی 750 تومن یعنی سرجمع یک و نیم میلیون تومن! کله‌آم هنگ کرد! دیدم که با توضیحات اونها ( شیفتی حساب نکرده بودند) اینی هم که بهم می دن زیادیم هست! :) خلاصه ناک اوت شدم. منم که بی زبون! کلی هم تو اون حال ازشون تشکر کردم که مبادا ازم ناراحت نشن!! آره من بچگی کردم. واقعن توی این مدت *** دادم. به خدا بعضی وقتها دکتر به داروخونه سر شیفتش نمی‌اومد( داروخونه شبانه روزی بود)  علاوه بر صبح‌ها که شیفت خودم بود از 4و نیم بعد از ظهر تا یک و نیم شب یه ضرب می‌رفتم داروخونه( این قضیه بعضی وقتها یک هفته مدام تکرار میشد!). بعدن دیدم که از نظر اونها اینا مرامی بوده!! خداییش نمی‌دونم خطا از کدوممون بوده ولی اینو می‌دونم که من از همه بیشتر خطاکار بودم. این تجربه رو همیشه داشته باشید که اگه با نزدیک‌ترین کستون هم معامله می‌خوایید بکنید همون اول بابت هزینه‌ها باهاش طی کنید که بعدا اینطوری مثل من ناک‌اوت نشید!

هیچ وقت بابت حقتون کوتاه نیایید! اینو الان تازه یادگرفتم!!


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم مهر 1390 توسط رضا
همه‌اش می‌خوام بیام اینجا و مطلب بنویسم، از وضعیت روحی‌ام بنویسم می‌بینم که قبلاً هم در این مورد نوشته بودم. دلتنگی و موسیقی، نگرانی و آینده‌ایی که می‌تواند با کمی کوتاهی من برباد فنا برود. نمی‌دانم که باید چه بنویسم. دستانم خالی است.


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم مهر 1390 توسط رضا